از عمق شب به قلم فاطمه اصغری
پارت شصت و ششم :
سنگهای دور تلمبهی آب جا به جا شده بودند و اطرافش گلی شده بود. سردار هم نبود تا سر و سامانی به اینجا بدهد. آفتابهی سنگین را برداشت و به بالکن برد تا حاج عظمت و زن و پسرش دستهایشان را بشورند. در میانهی راه زیرلبی غر زد.
- شهردن گلیبسیز، گلیبسیز، فلج که اولمیبسیز. اوزلری گلیپ ال ایاغلارین یووا بیلمیلر. من گرک پالچیغا باتام، اولارا سو گتیرم. (از شهر اومدین که اومدین، فلج که نشد
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آریادخت
0فکر نکنم چون داره تعریف میکنه فقط مامان باباشو خودش هستن اگر زنش میبود اسمی از فرحناز برده میشد
۱۱ ماه پیشراز
1چرا چون پارتای قبل ک اسد پدر افروز مرده بود عباد با زن و باباش و مادرش راهی تبریز میشن برای مراسم بابای افروز
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
👍👍👍 البته راهی اردبیل.
۱۱ ماه پیشراز
1نه دیگه زن و بچه داشته حالا جلوتر مشخص میشه
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
❤️👍
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
فرحناز دومین بچهشو بارداره و عباد با پدر و مادرش به ده اومده.
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
بله.و بچهی دومش هم تو راه بود.🤬
۱۱ ماه پیشفری
0اره فکر کنم فرحناز حامله هم بوده اینجا
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
👍👍🌺
۱۱ ماه پیشراز
1چقد غم انگیز بعد پدرشون چقد عالمه و بچه هاش سختی ک بهشون تحمیل شده سخته
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
خیلی... همه به خودشون حق دادن واسه تقدیر اینا دست به قلم بشن.😢
۱۱ ماه پیشم.ر
1چقدر بدبختی کشیدند 😪😪
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
😢😢😢
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
😢😢😢
۱۱ ماه پیشآریادخت
2ای عباد بی ریخت هیز بی خاصیت اصلا حقته نصف کلت کچله
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
هر چی یدیه تو وجودش جمع شده. عباد نامرد...
۱۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

راز
4عباد نفرت انگیز فک کنم اون موقع زن هم داشت ک ب افروز دست درازی کرده درسته؟